X
تبلیغات
رایتل

ورود دختران ممنوع...!!!

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید : 

 غمگینی؟- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی؟ - از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

[ پنج‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1389 ] [ 09:23 ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات (0) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 34023